تبليغاتX
قلب شیشه ای

JavaScript Codes

Powered by webloger ◄┤

آرم وبلاگ
Hayatta üç şeyi sevdim. Seni, kalbimi, ümit etmeyi. Seni sevdim, sensin diye. Kalbimi sevdim, seni sevdi diye. Ümit etmeyi sevdim, belki seversin diye...
دوستان
دوستم داشته باش
خر تو خر
با وفای تنها
*فرصت عاشقی*(دوست خوبم ثمین)
دل خسته ی شهر عشق
****آموزش مخ زنی****
من هم دخترم
عشق من عاشقم باش
تبریزی
$$ قــلـب مـن مـال کــیـه؟ $$
از جنس تب
عاشق درد عشق
عاشق همیشه تنها
دیوونه
عاشقانه
با تو ستاره می شوم
عشق
یه بوس کوچولو
نسیم عشق
ستاره ی شیشه ای
دل شیشه ای
مریم پاییزی
تلنگر(صنم)
ادامه عاشقی اینجاست(بازم صنم)
غریبه
عشق شیشه ای
دختری از دیار عشق
دختر دبیرستانی
ღ دوست دارم تا همیشه ღ
ترانه(قاتی پاتی)
M فقط به خاطر تو
یک دختر تنها
حرفای دوستانه
آذربایجان قیزی = دختر آذربایجان
@کافه ایرونی@
دختر پسرای ایرانی
بیا 2 .حالشو ببر..وبلاگ بامرامان..بدو
دختر تنها
رویداد
عشقولانه
خاطرات یک کلاغ
غوغای عشق در دفتر عشق
تنها همدمم ساقی
پسر ممنوع
!lOvE
دختری با کفشای All Star
دختری تنها از جنس شیشه(تنهایی)
*.•. .•*شاپـــــرک*.•. .•*
حرف تموم دوری ها
♠ رویــــــای خیـــــــــــــــــس ♠
بهشت گم شده
One World One Dream...یک دنیا یک رویا
ღ♥ღآیسوداღ♥ღ
نهایی که حالا کــلی دوست خــوب داره
بابای مهربونم دوست دارم...
پاتوق دختران خوشگل تبریز
بررسی عوارض استمناء و راه های ترک آن
مساله ای به نام حجاب
اورميا هك
جستجوگر

طراح قالب

Powered By
BLOGFA.COM
لینک RSS
تولد عشقم مبارک

سلام دوستان.این اواخر خیلی حالم خوبه.خیلی احساس خوشبختی میکنم.آخه اونی که دوسش دارشتم و دارم بهم گفت که اونم دوسم داره.البته خودش اعتراف کرد که چون مغرورم نمیخواستم به این زودیا بهت بگم ولی منم دوست دارم.

خوب مغرور بودنش رو گاهی خیلی دوس دارم گاهی هم نه.

درست چهار روز پیش یعنی 21/7/88 که سر از پا نمیشناختم.اخه میشه گفت اولین روز دوستیمون بود.و اولین روزی که بهم گفت دوست دارم.

خیلی وقت بود این احساس رو نداشتم.با هر دختری که بودم رفتاری رو در پیش گرفته بودم که اون به من وابسته بشه نه من.ولی در مقابل این اصلا نمیتونم.وقتی پیششم انگار یه بچه شدم.کگارهام دست خودم نیست.ضربانم نا منظم میشه و....شاید این احوالات من باعث شه که یه چیزی بگم که ناراحت بشه و منم دوس ندارم ناراحتش کنم.شاید با گفتن این کلمه یکم پررو بشه ولی احساس میکنم عاشقش شدم.وقتی پیششم مثل پروانه ای که به دور شمع میگرده احساس سوزش میکنم.احساس میکنم دارم اتیش میگیرم.ولی با این همه مطمیینم به هر دختری که زیاد به پرو پاش بپیچی فکر میکنه چه خبره و ترکت میکنه.ولی نمیتونم نسبت بهش بیتفاوت باشم.میدونم که اینارو خواهد خوند.

پس با همه ی این حرفا بازم میگم که از ته دل خیلی خیلی دوست دارم.راستی امروزم روز تولدشه یه کادو ناقابل گرفتم.البته باید بگم که کادوم هم مثل دلم کوچولو هستش.ایشالا که مبارکش باشه.

 

نوشته شده توسط: افشین در شنبه بیست و پنجم مهر 1388|+|
نمیدونم این روزا چرا حوسش کردم.خیلی دلم میخواد که پیشم بود.حتی حاضرم خدا همه ی عمرمو ازم بگیره فقط یه روز یه روزه کامل پیشم باشه.ببرمش بیرون خوش بگزرونیم.

هر کاری میخواد واسش انجام بدم....اصلا اصلا هم ناراحتش نمیکنم.قول میدم.

خدا واسم این کارو میکنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نوشته شده توسط: افشین در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388|+|
نمیدونم این چه رسمیه که تو زندگیه بعضی از ماها هست.

نمیدونم چرا خدا هم داره با ما میجنگه.اگه به جای من ما میگم منظورم اینه که میدونم خیلی از مثل من ها تو شرایط مثل من هستن.

نمیدونم چرا دست رو هرچی میزارم نسیبم نمیشه.نمیدونم چرا به خواسته هام نمیرسم.

گاهی وقتا وقتی میبینم مردم نشستن و با خیال راحت جومونگ میبینن یا ژنجمین خورشید حرسم میگیره.این وضع زندگیمونه اینم .....

دلم خیلی شیکسته....

دلم دیگه طاقت هیچی رو ندارم............

اصلا از همه چیزو همه کس خسته شدم............

حوصله ای واسه زندگی ندارم...........

دلم خوش بود میرفتم سر کار  سرم به کار خودم مشغوله.....

اما انگاری حسودیه ادمو میکنن....

اول از همه که خونوادم مخالف بودن....

تو فامیل هم که حرفش میشد همه میگفتن اره تو زندگیت ارامش داری میخوای چیکار کار کردنو....

همه ادمو نیش میزنن بعدم میشینن جون دادنشو نیگا کردن.....

دلم از خدا هم پره...گاهی وقتا با خودم میگم کاش یه جایی بود ادم از دست خدا شیکایت میکرد...

اما حیف که همچین جایی نیست...

حیف.......

 

نوشته شده توسط: افشین در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388|+|
از دست عزیزان چه بگویم.
((برای گفتن من؛شعر هم به گل مانده

نمانده عمری و  صدها سخن به دل مانده

صدا که مرحم فریاد بود؛زخم مرا

به پیش درد عظیم دلم؛خجل مانده

از دست عزیزان چه بگویم

گله ای نیست

گر هم گله ای هست؛دگر حوصله ای نیست

سرگرم به خود زخم زدن در همه عمرم

هر لحظه جز این؛ دست مرا مشغله ای نیست))

 

از دست عزیزان چه بگویم

گله ای نیست؛گله ای نیست

گر هم گله ای هست؛دگر حوصله ای نیست؛حوصله ای نیست؛حوصله ای نیست

 

سرگرم به خود زخم زدن در همه عمرم

هر لحظه جز این؛دست مرا مشغله ای نیست

 

دیریست که از خانه خرابان جهانم

بر سقف فرو ریخته ام چلچله ای نیست

 

در حصرت دیدار تو آواره ترینم

هر چند که تا منزل تو فاصله ای نیست

 

روبه روی تو کی ام من؟

یه اسیره سر سپرده

چهره ی تکیده ای؛که تو غبار مانده مرده

من برای تو چی هستم ؟

کوه تنهای تحمل؛بین ما پل عزاب؛من خسته پایه ی پل

ای که نزدیکی مثل من؛به من اما خیلی دوری

کاشکی میشد تو بدونی؛من برای تو چی هستم

از تو بیش از همه دنیا؛از خودم بیش از تو خستم

ببین که خستم؛غرور سنگم برات شکستم

کاشکی از عصای دستم یا که از پشت شکستم

تو بخونی یا بدونی؛از خودم بیش از تو خستم

ببین که خستم؛تنها غرور عصای دستم

از عذاب با تو بودن در سکوت خود خرابم

نه صبورم و نه عاشق

من تجسم عذابم

تو سرا پا بی خیالی

من همه تحمل درد

 تو نفهمیدی چه دردی زانوی خستمو  تا  کرد

 

 

زیر بارون با تو بودم؛یه ستون نیمه جونم

این که اسمش زندگی نیست؛جون به لبها میرسونه

هیچی جز شعر شکستم؛قصه ی فردای من نیست

این ترانه ی زبانه؛این صدا صدای من نیست



 نمی دونم با گفتن این حرفا طرف پر رو میشه یا به قول معروف هندونه زیر بغلش میره.

نمیدونم شما ها هم این احساس رو دارین یا نه/

نمیدونم با من موافقین یا نه؟

نمیدونم تا حالا این اتفاقا واستون افتاده یا نه.

 

مثلا از یکی که چند سال قبل باهاش دوست بودین و یه زمونی عین خیالتونم نبود اما

ییییییییییییییهو همه فکرتون رو مشغول کنه.

شبا خوابش رو ببینین.

به تلوزیون نگا کنین اما اونو ببینین.

خاطراتی که باهاش داشتین یادتون بیوفته.

و..................

دلتون بخواد که باهاش رابطه داشته باشین اما غرورتون نذاره.

تازه بعدم نشستی واسه غرورت عقل و منطق پیش کشش کردی

تا بلاخره یه فرصت بهت بده ببینی که طرف جوابتو نده یا...........

نمی دونم اما میخوام یه چیزی رو از طرف خودم ه بلکه از طرف دلم بهش بگم که

(عزیزم میدونم خیییییییییییییییییییییلییییییییییییی اذیتت کردم اما میدونم

که تو با قلب کوچیک و مهربونت منو میبخشی؛پس صمیمانه میگم که دوست دارم.

و واست آرزوی خوشبختی دارم.اگه دیدی که چند روز پیش داشتم واست زنگ میزدم

بدون میخواستم این حرفا رو بهت بگم و اینکه یه کوچولو دلم واست صدات تنگ شده بود))

نوشته شده توسط: افشین در یکشنبه هشتم شهریور 1388|+|
شب اومد
بازم آفتاب غروب کرد و شب اومد                به جون خسته ام بازم تب اومد
بازم از ناله ی خونین قلبم                           خدایا بانگ یارب یارب اومد
شب اومد باز شب اومد باز شب اومد           به جون خسته ام بازم تب اومد
هوا تاره چراغم سوت و کوره                      تنم داره میسوزه مثل پونه
خدایا یار من کی برمیگرده                          آخه این از خداوندی به دوره
هوا تاره چراغم سوت و کوره                      تنم داره میسوزه مثل پونه
خدایا یار من ئکی برمیگرده                         آخه این از خداوندی به دوره
چه کرد و مریضی دارم امشب                    چه درد ناله خیزی دارم امشب
خدایا این حبیبه یا طبیبه                             چه مهمون عزیزی دارم امشب
 
بازم آفتاب غروب کرد و شب اومد                به جون خسته ام بازم تب اومد
بازم از ناله ی خونین قلبم                           خدایا بانگ یارب یارب اومد
شب اومد باز شب اومد باز شب اومد          به جون خسته ام بازم تب اومد
 



نمیدونم این حرفمو پای نصیحت میزارین یا ....

اما بهتره مثل یه متن بخونین شاید به دردتون بخوره...قصدم این نیست که بخوام به کسی درس بدم...

نمیدونم چه جوری شروع کنم....

.....

.....

......

نمیدونم چرا بعضیا  البته به نظرم ۹۰٪ اینتوری هستیم که وقتی به کسی میگی دوست دارم فک میکنه چه خبره یا فکر میکنه من بیکارم بشینم واسه قلبش نقشه بکشم که چه جوری و کی بشکنمش...

اصلا تو خون ماست تا یکی بمون میگه دوست دارم فک میکنیم چه خبره.انگار نوبرشو آوردیم...

فقط کافیه طرف یبار بگه دوست دارم دیگه بدبختش میکنیم.به تلفناش جواب نمیدیم سر یه موضوع الکی دعوا راه میندازیم.چون میدونیم دوسمون داره همش اذییتش میکنیم...

مثلا من یه دوست دختر داشتم باش حرف میزدم صداش قشنگ بود تا اینو بهش گفتم یه هفته بعدش به هم زد.البته این موضوع فقط در مورد مجردا درسته فک نکنم زن و شوهرا اینجور باشن.

و یه موضوع دیگه بعضیا با حرفاشون آدمو نیش میزنن اما طاقت زخم زبون خوردنو ندارن.مثلا یه دوست قدیمی بعد از یک سال بهت زنگ بزنه دوسپسراش رو به رخت بکشه یا بهت بگه من بودم که تحملت میکردم هیشکی حاضر به این کار نیست خوب شنیدن این حرفا از یه دوست قدیمی و عزیز ادمو شوکه میکنه...و اون طرف هم با شنیدن این حرفا محاله که نازش رو بکشه شاید بگی کی ناز تورو خواست.در جواب باید بگم خوب واسم اس.ام.اس نمیدادی!

کاشکی گم میشد و میزاشت ازش خاطره ی خوبی تو ذهنم نیگر میداشتم.پس بهتره دیگه مزاحم نشه.

 

و یه حرف دیگه که بهتره همه ی خاطراتمو بسوزونم.بعضیا میگن زندگی با خاطرات ممکنه.منم به این حرف ایمان داشتم ولی خاطره زندگیه آدمو مختل میکنه.یهو یاد کسی میوفتی که نباید بیوفته.فقط کافیه این حرف که (واسه جا شدن تو قلب کسی خودتو کوچیک نکن بزار اون قلبشو بزرگ کنه)اه این یادمون باشه دیگه منت هیشکی رو نمیکشیم.حالا چه دختر چه پسر.همه آدمین و دل داریم.

نوشته شده توسط: افشین در جمعه دوم مرداد 1388|+|
نگاهی بر خاطرات پوچ اما مهم...
یادم میاد پسر کوچولویی بودم...۱۴ سال بیشتر نداشتم.عاشق شدم.عاشق دختری که ۲ سال ازم بزرگ بودش.خیلی این پا و اون پا کردم بهش بگم.خیلی شبا با یادش میخوابیدم.خیلی شبا گریه میکردم.اما چه میشه کرد که جرات گفتنش رو نداشتم.از بابام میترسیدم آخه ۱۴ سالم بود.زمون گذشت خیلی اتفاقا افتاد.بهش فهموندم با واسطه اما اون در جواب گفته بود ازش متنفرم باز خیلی ناراحت شدم.

گذشت تا با دختری از قزوین دوست شدم دوست اینترنتی بودیم اما تلفون هم میزدیم به همدیگه...

بعد مدتی با سحر دوست شدم...دوستیم باهاش ۱ سال دووم داشت.دوسش هم داشتم.اما اصلا یادم نمیاد که چه طور شد با هم قهر کردیم.در حین قهر کردن با اون یه کاریم کردم که دوستان نزدیک با خبرن...

یه دختر هم بود که خیلی بهش مدیونم.اسمش ثمین ص... هستش.واسش آرزوی خوشبختی دارم.

بعدش دوستی با لاله دختری دوس داشتنی.خیلی دوسش داشتم بد جور بهش وابسته شده بودم.واسه اینم خیلی شبا تا صبح گریه کردم البته بعد از قهر کردنمون.

گذشت تا با یه دختر خوب اسمشم صنم هستش.صنم خانوم گل.که دوسش دارم و تا آخرین نفس تا آخر راه زندگیم.حتی اگه کسه دیگه ای وارد زندگیم بشه.آره منظورم تویی.خودت

بعد از درد جدایی از لاله روحیم خیلی خراب شده بود.خیلی ناراحت بودم.اگه این دختر نبود مطمینا یه بلایی سرم میومد.

و این داستان ادامه دارد... .

این خاطراتیه که وقتی یه پسر که حالا خیلی بزرگ شده و خیلی چیزا هم یاد گرفته.آخه خیلی سختی کشیده به پشت سرش نگاه میکنه میبینه.

این پستم با بقیه پستام خیلی فرق داره.از روزی که وب زدم این پست اولین نوعشه.

میدونم چرت و پرته اما حرف دله....

حرف دل یه پسرک که خیلی خیلی زود از زمانش به قول معروف بیدار شده.خیلی زود عاشق شده.

و خیلی زود ....

نوشته شده توسط: افشین در پنجشنبه هفتم خرداد 1388|+|
فریاد زیر آب
ضياف هاي عاشق را خوشا بخشش خوشا ايثار
خوشا پيدا شدن در عشق براي گم شدن دريا
چه در يايي ميان ماست خوشا ديدار ما در خواب
چه اميدي به اين ساحل خوشا فرياد زير آب
خوشا عشق و خوشا خون جگر خوردن
خوشا مردن خوشا از عاشقي مردن

اگر خوابم اگر بيدار اگر مستم اگر هشيار
مرا ياراي بودن نيست تو ياري کن مرا اي يار
تو اي خاتون خواب من من تن خسته را درياب
مرا همخوانه کن تا صبح نوازشکن مرا تا صبح
هميشه خواب تو ديدن دليل بودن من بود
چراغ راه بيداري اگر بود از تو روشن بود

 ضيافت هاي عاشق را خوشا بخشش خوشا ايثار
خوشا پيدا شدن در عشق براي گم شدن دريا
نه از دورو نه از نزديک تو از خواب آمدي اي عشق
خوشا خود سوزيه عاشق مرا آتش زدي اي عشق
خوشا عشق و خوشا خون جگر خوردن
خوشا مردن خوشا از عاشقي مردن 



سلام دوستان...

با عرض معذرت...ایشالا به وبم سر و سامان خواهم داد

نوشته شده توسط: افشین در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388|+|
چنان دل کندم از دنيا
که شکلم شکل تنهاييست
ببين مرگ مرا در خويش
که مرگ من تماشاييست
مرا در اوج ميخواهي
تماشا کن تماشا کن
دروغين بودم از ديروز
مرا امروز هاشا کن
در اين دنيا که حتي ابر نميگريد به حال ما
همه از من گريزانند تو هم بگذر از اين تنها

فقط اسمي به جا مانده از آنچه بودم و هستم
دلم چون دفترم خالي قلم خشکيده در دستم
گره افتاده در کارم
به خود کرده گرفتارم
به جز در خود فرو رفتن چه راهي پيشه رو دارم
رفيقان يک به يک رفتند مرا باخود رها کردنند
همه خود درد من بودند گمان کردند که همدردند


شگفتم از عزيزاني که هم اواز من بودند
به سوي اوج ويراني پل پرواز من بودند
گره افتاده در کارم به خود کرده پشيمانم
رفيقان يک به يک رفتند مرا باخود رها کردنند
همه خود درد من بودند گمان کردند که همدردند



سلام بچه ممنون از نظرات خوبتون...

قابل توجه:

اقا من پستم...

خوب شد؟

فک میکنم این شعر توش حرفای دلم کامل باشه

راستی عذر میخوام از دوستانی که نظر دادن ولی سر نزدم

نوشته شده توسط: افشین در شنبه بیست و ششم بهمن 1387|+|
سفید پوش...
سلام به دوستای گلم.................

اینو به حساب آپ نزارین...

اطلاع رسانی بهتره...

امروز یعنی ۱۳۸۷.۱۰.۱۳ اولین برف بر زمین تبریز نشست...

البته قبلا هم باریده بود ولی به بارون بیشتر شباهت داشت...

ما امروز محلمون رو که اداره ی آب و فاضلاب خرابش کرده بود اسفالت کردیم.

آسفالت سیاه...ولی این برف کاملا سفید پوشش کرد و دیگه از سیاهی رنگ غم مشکی خبری نیس...

درست مثل دل من که با اولین برف سفید پوش شد و باعث شد غمهاش از یاد بره...

میبینی تورو خدا اصلا یه پارچه فیلسوفم...

مگه نه؟

بر خلاف بقیه پست ها انتظار نظر دادن ندارم...

نوشته شده توسط: افشین در جمعه سیزدهم دی 1387|+|
پری ناز کوچولو
پری ناز کوچولو
رفتی خونم شده بی روح
دلم از بی کسی خونه
نمیتونه که بخونه
حرفای نگفته مونده
ولی دل باید بدونه
اون که رفته دیگه رفته
نمیخواد دیگه بمونه
نمیخوام که باز بیایی
 اون چشاتو من ببینم
خاطرات باز جون بگیرن
باز دوباره من بمیرم
نمیخوام که باز بییای
توی تاریکیم بسوزی
آخه حیف تو عزیزم
که با من  با من بمونی
عزیزم سرت سلامت
هرجا رفتی هر جا هستی
بورو که دنیا دو روزه
قلب تو هیچوقت نسوزه
نازنین اینو نخوندم
 که تو رو گریون ببینم
الهی برات بمیرم
 اشکتو هیچ وقت نبینم
عزیزم اینو میخونم
 که دلم آروم بگیره
آخه طفلکی میسوزه
طفلکی بی تو میسوزه

پری ناز کوچولو
نگو قسمتم همین بود
نگو سرنوشت نوشته
سهم من از تو همین بود
عزیزم غمت نباشه
 برو که روبرو نوره
برو ما تنها میشینیم
واسه ی عشقت میمیریم.../
 

نوشته شده توسط: افشین در دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387|+|
منوي اصلی
امكانات
خانگي سازی وبلاگ
اضافه به علاقه منديها
بارگذاری مجدد صفحه
ذخيره كردن صفحه
پرينت صفحه

آرشیو ماهانه
آمار
» تعداد بازدیدها:
» مرورگر:
امکانات اضافي

All Rights Reserved by ashkim.Blogfa.com - © 2006